روز تولدت 16 بهمن 1390
یسنای عزیزم
امروز به برکت قدم مبارک تو آسمون از صبح می بارید.
زمین اطراف بیمارستان سفیدپوش بود.
عزیزکم
حضورت خیلی پربرکت بود.
امروز که اومدی خاله خیلی کار داشت، کنکورش هفته دیگه ست حسابی باید درس میخوند.
ولی به خاطر تو صبح زود بیدار شد، نشست سر درساش که با خیال راحت بعد از ظهر بیاد پیش تو نازنین.
خیلی آروم و ناز بودی، توپول و تو دل برو.
مامان نرگس چشماش خیلی خسته بود. دیشب به خاطر استرس مامانت نخوابیده بود تا 2.
صبح زود هم رفته بودن بیمارستان نوبت بگیرن.
داداش پارسای عزیزت رو نیاورده بودن بیمارستان، آخه خیلی کوچولو بود.
طرفای ظهر دیگه زنگیدن که پارسا بیتابی میکنه
مامان نرگس هم که طاقت گریه پارسا رو نداشت سریع گفت که با بابات بریم خونه.
وقتی رسیدیم پارسا انقدر ذوق کرد مامان نرگسو دید که نگو.
سریع پرید تو بغلش بعدش هم دکمه های پالتوشو باز کرد که دیگه بیرون نره.
داداش پارسا خیلی دوستت داره عزیزم
تو هم حتما خواهر مهربونی براش میشی مطمئنم
داداش پارسا طاقت نداره خار به پای مامانت بره، مامانت اما حالش خوب نیست
خدا کنه تا فردا که میرید خونه حالش خوب شه داداشیت غصه نخوره.
آخه خیلی کوچولوئه، قلبش هم کوچولوئه نازنین قشنگم
دوتاتونو دوست دارم خیلی خیلی.
میبوسمتون


روز تولدت 16 بهمن 1390 
